تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

سلام دوستای خوبم امیدوارم ایام تابستون بهتون خوش گذشته باشه .......گاهی وقتها اینقدر مشکلاتمون زیاد میشه که حتی عزیز ترین کس ادم هم از یادش میره 

همتون رو دوست دارم.......واسه همه شماها قشنگترین ورنگیتری ارزوها را ارزو مندم....موفق باشید

به زودی به روز میشم فدای شما.........دوستدار همه شما بی سرزمین تر از باد 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت10:34توسط بی سرزمین تر از باد | |

 

 

روزگاری که دلم بسته به گیسویت بود

همه جا صحبت عشق من و ابرویت بود

عشق از سلسله موی تو بالا می رفت

ماه بازیچه چشم تو و جادویت بود

به طواف ملایک همه سرگرم دعا

سر هر یک به ادب بر سر زانویت بود

قطره ای از لب لعل تو تمنایم بود

آرزوی من ودل زمزمه با رویت بود

سوختم از تب عشق تو ولی دم نزدم

چون در اندیشه من خاطر دلجویت بود

شب به خاک قدمت سجده کنان می مردم

در نمازم سخن از قامت نیکویت بود

من شدم کاتب عشق تو که باور بکنی

جلوه نور خدا تاج سر کویت بود

 

 

                      

 

                     

+نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت19:4توسط بی سرزمین تر از باد | |

 

 

حسرت دیدار...

روزگاری دل من حرمت بسیاری داشت

شب به بالین غمش یار و پرستاری داشت

مست خم خانه چشمش

هر یکی در قدمش سجده به کرداری داشت

صد عاشق همه دیوانه معشوق رخش

عاشق خانه خرابش تب بازاری داشت

تاری از حلقه دوشه به مهرابی بود

کعبه قله نما در خم هر تاری داشت

مردم مست نگاهش به زمین خون میریخت

تشنه بتان دیده خونخواری داشت

بسته بر زلف ملامک مشکن دامن خود

در حریم حرمش ساقی هوشیاری داشت

از لیلا تا مجنون همه در خدمت او

بر درش صف زده تا عرض خریداری داشت

مفت مفروش مرا بر در این مدعیان...

من همانم که تو را حسرت داشت

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت17:25توسط بی سرزمین تر از باد | |

ناله......

من در میان این قاب چه جایی دارم؟؟

من به جز یک عاشق دل مرده چه نامی بر صفحه ی روزگار دارم؟؟

من چه در بر دارم؟؟

من یک قلم ویک کاغذ؟؟؟

جز یک دل زخمی افسرده که بیشتر به یک مرده ماند.........

شاید تصمیم از روزگار باشد..بی وفایی و فراق یار باشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد........

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت17:11توسط بی سرزمین تر از باد | |

 

        دیگر نگو بر نمی گردی،دلم از این صراحت خاکستری می لرزد،یادت باشد

        همیشه این تو بودی که حتی مشتی خاک از زمین ترانه هایت را هم از دستهای

        بی کسی من دریغ می کردی.

        همیشه این تو بودی که دعوت دل ناماندگار مرا به بهانه ی باران هایی که باریدند

       و نباریدند رد می کردی.و همیشه این من بودم که در درگاه گریه هایم می ایستادم

        و به انتظار گردی از حضور تو دانه های تسبیح را می شمردم نگو که نمیــــــــــــدانی!!

        این همان تسبیحی است که آن روز غروب بر گردن دلتنگی هایم انداختی و گفتی

        دانه های آبی اش به هنگام شمردن روزهای فاصله هرگز تمام نمی شوند.

        ببین دندان دوریها تا آخر سیب دیدار را جویده است من به هوای بار و بری از خاطره ها

        دانه اش را در باغچه ی آرزو ها کنار بابونه هایی که بوی باران می دهند کاشته ام.

        تا روزی کبوتر نگاهمان در شاخ دیدارش بنشیند.....دیگر نگو برنمی گردی!

        دلم از این همه غربت پر درد می گیرد.  

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت18:58توسط بی سرزمین تر از باد | |

     

     یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم امروز هم گذشت.

     با مرور خاطرات دیروز با غم نبودنت و سکوتی سنگین و من شتابان

     در پی زمان بی هدف فقط میروم.یاسها هم مثل من خسته اند

     از خزان و سرما!! گرمی مهر تو را می خواهد.غنچه های باغ هم

     دیگر بهانه می گیرند.میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای

     قدم هایت را می شنوم اما تو نیستی و فقط صدایی مبهم.

     قول داده بودی برایم سیب بیاوری.سیب سرخ خورشید.سیب سرخ امید.

     یادت هست؟؟ رفتی و خورشید را هم بردی. من در این کوچه های

     تنگ و تاریک سرگردانم و منتظر.برگی از زندگیم را ورق میزنم.

     امروز به پایان دفترم نزدیکم.      پــــایــــــان 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت10:40توسط بی سرزمین تر از باد | |

               به حرمت آن شاخه گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد.

               به حرمت قدم هایی که با هم در آن کوچه همیشگی زدیم!!

               به حرمت بوسه هایمان!!  نه!!

               و تو حتی به التماس هایم اعتنا نکردی!!

 

               چرا این چنین شد؟!!  چــــــــــــــــــــــرا؟!!

               برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که هیچ کسی

               نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت

               باز گوید.

               چرا مرا شکستی؟!!  چـــــــــــــــــــرا؟!!

              اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی

               و مظلومیت چهره ات توصیف کند!!

               چرا تنهایم گذاشتی؟!!   چــــــــــــــــــــرا؟!!

               چهره ی پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقیمانده

               وجودم نگاشتم

               چرا این چنین کردی با من؟!!    چـــــــــــــــــرا؟!!

               زیبا ترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.خوشبو ترین گل های

               سرخ را به پایت ریختم

               چرا این چنین شد؟!!   چـــــــــــــــــــرا؟!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت10:23توسط بی سرزمین تر از باد | |

حرف های تازه............

دست هایم را می تکانم

از هر انگشتم دردی بزرگ می ریزد که ارام روی خطوط پیشانی ام شعر میشود

ببین..هنوز جوانی ام از لابه لای چین های صورتم پیداست..

دود از سر اجاق بلند میشود وقتی که عشقم سفره دلش را پهن میکند

و حرف های تازه می چیند

وقتی که سالهاست بهشت با قدم های عشقم به فرش های خانه تبعید شدند

هنوز فکر میکنم

عشــــــــــــــقم شاعری است بزرگ که هر روز صبح شعرهای تازه دم میکند

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت10:15توسط بی سرزمین تر از باد | |

از بهار تقویم می ماند از من استخوان هایی که تو را

دوست داشتند..............

نزدیکی؟نزدیک به من نشسته ای روی ان صندلی و به

انگشتانم زل زده ای تا تو را بنویسم.....مرگ...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت10:5توسط بی سرزمین تر از باد | |

کودک بودیم،عروسک ها با ما می خندیدند،گریه میکردند و میمردند

بزرگ شدیم،خندیدیم،گریستیم ومردیم و این تمام عقده های بزرگیمان بود

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت10:1توسط بی سرزمین تر از باد | |

به تو سپرده بودمش با هزار و یک امید

حالا برای هزار و یکمین بار دلم را می شکند...

تا شکستگی اش را گچ بگیرم

+نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت11:16توسط بی سرزمین تر از باد | |

                  

باور کن!

هیچ ستاره ای قبل از اسمان متولد نشده،نخ بادکنک نگاهت رو پایین بیار،

به من نگاه کن...من اندازه همین اسمان برهنه دوستت دارم،و......و.......

شاید کمی بیشتر از ان........گناه تو نیست............دوستت دارم.

 

                

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت17:6توسط بی سرزمین تر از باد | |

داشتنیهایم همین است....

تکرار تپش هایی که با موسیقی تپش های تو تکرار میشود........

لعنت به این تکرار و......................................................

عاقبت لعنت به همه صراط های مستقیمی که عرضه ندارند تو را به من برسانند...تو را به من برسانند..

+نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت17:0توسط بی سرزمین تر از باد | |

ارزوی قشنگ من است.....داشتن رد پای تو کنار رد پای من،بر دشت سپید پوشیده شده از برف،.،هنوز اما نه بـــــــــــــــــــــــــرف امده ونه تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو..............

+نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت16:56توسط بی سرزمین تر از باد | |

مردن وگم شدن از فاصله هاست..........

                           دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها........

گرچه دیگر همه جا پر شده از جدایی.......

                          مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصلــــــــــــــــــــــــــه ها.....

+نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت16:50توسط بی سرزمین تر از باد | |